خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به من آن بیوفا یارب که بادا خاطر شادشنمیدانم تغافل میکند یا رفتم از یادش
۲
خدا داند که مرغ بیپر و دل را چه پیش آیدکه صیادش گرفت و نیم بسمل کرد و سر دادش
۳
نشد چون دل خموش از ناله در بزم تو دانستمکه بلبل در چمن از بیم هجرانست فریادش
۴
نمردم گر ز هجر امشب مرنج از من که جان دادنبود دشوار صیدی را که بر سر نیست صیادش
صفحهٔ ۱ از ۲