خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۱۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیتو خود را بس که از تاب و توان انداختمبار هستی بود بر دوشم گران، انداختم
۲
هر نهالی از فغانم گشت نخل ماتمیدر گلستانی که طرح آشیان انداختم
۳
رهروان عشق را داغ از سرشگ افتاده بودشوری از اشگم میان کاروان انداختم
۴
دامن موج خطر باشد مرا ساحل طبیبکشتی خود را به بحر بیکران انداختم
صفحهٔ ۱ از ۱