شعر را زندگی کن
خلوتی با طبیب اصفهانی

شمارهٔ ۱۳۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از سر کوی تو دردا که من دلنگرانبایدم رخت سفر بست بکام دگران
۲
بس فرو مانده ام ای خضر خدا را مددیکاروان رفته و وامانده ام از همسفران
۳
خود گرفتم که میسر شودم دولت وصلچه توان کرد بمحرومی حسرت نگران
۴
در دیاری که ملک خود ستم آغاز کنددادخواهان بکه نالند زبیدادگران؟
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth