خلوتی با مجیرالدین بیلقانی
شمارهٔ ۵۱
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سیاهی می کند با من سر زلف نگونسارشبه لب می آورد جانم لب لعل شکربارش
۲
مرا خاری نهاد از هجر خویش آن یار همچون گلکه در پای دل سرگشته دایم می خلد خارش
۳
به شوخی پاره ای کارست در راه غمش ما رااگر دم سرد شد شاید که دل گرم است در کارش
۴
ز بار عشق او عاجز شدن تر دامنی باشدچو بنهادم دل از اول سزای خنگ دربارش
صفحهٔ ۱ از ۱۴