خلوتی با مجیرالدین بیلقانی
شمارهٔ ۷۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش آن زمان کز آه من شد شمع شب سرسوختهدیدم به بزم عاشقان شب عنبر تر سوخته
۲
از دست صبح بوالعجب جانها گرفته راه لبوز زلف عنبرسای شب دلها چو عنبر سوخته
۳
بر روی سقف کاسه وش مه سفره ای بنهاده خوشیک نیمه چرخ کینه کش زان سفره زر سوخته
۴
شب گوشه خاکی سلب پردود زان گشت ای عجبکز آتش آهم به شب شد هفت کشور سوخته
صفحهٔ ۱ از ۵