خلوتی با مجیرالدین بیلقانی
شمارهٔ ۷۸
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر صبح بین از قرص خور بر چرخ زیور سوختهز آهوی ماده است ای عجب بزغاله نر سوخته
۲
سلطان گردون تاخته تیر از کمان انداختهصید از بریحه ساخته وز صید حنجر سوخته
۳
یعنی که خور رفت از علو در جدی چون دف دو روتا جدی را نای گلو شد ز آتش خور سوخته
۴
دی چون خلیل اندر چمن کرده زآتش نسترنامروز بین جعد سمن بی او چو آذر سوخته
صفحهٔ ۱ از ۱۱