شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

غزل شمارهٔ ۵۳۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خبرت هست که خون شد جگرموز می عشق تو چون بی خبرم
۲
زآرزوی سر زلف تو مدامچون سر زلف تو زیر و زبرم
۳
نتوان گفت به صد سال آن غمکز سر زلف تو آمد به سرم
۴
می‌تپم روز و شب و می‌سوزمتا که بر روی تو افتد نظرم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth