خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۵۳۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرمکفار بشنوند نگروند کافرم
۲
وز زلف او اگر سر مویی به من رسددر دل نهم چو دیده و در جان بپرورم
۳
درهم ز دست دست سر زلفش از شکندستم نمیدهد که شکنهاش بشمرم
۴
تا برد دل ز من سر زلف معنبرشاز بوی دل شده است دماغی معنبرم
صفحهٔ ۱ از ۴