خلوتی با قطران تبریزی
شمارهٔ ۱۷۴ - در مدح ابونصر مملان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
منم غلام خداوند زلف غالیه گونکه هست چون دل من زلف او نوان و نگون
۲
ز خون و تف همه روزه دو دیده و دل منیکی به آذر ماند یکی بآذریون
۳
ز تاب ماند جانم بآذر برزینز آب ماند چشمم برود آبسکون
۴
چگونه یابد جان من اندر آتش هالچگونه یابد جسمم در آب دیده سکون
صفحهٔ ۱ از ۹