خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر گریزم دم بدم بر آتش دل دیده آببر چنین سوزی که دل دارد کی آرد سینه تاب
۲
بگسل ای سایه ز من تابی نداری بر جفامی گریزی بر تو گر تیغی کشد آن آفتاب
۳
تا نبیند آفتاب عارضش را سایه اماز حسد خود را میان این و آن کردم حجاب
۴
در نقاب آن روی و من با آه دل در حیرتمدر میان این دو آتش چون نمی سوزد نقاب
صفحهٔ ۱ از ۲