خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در دل لاله غمت آتش سودا انداختشمع را آتش سودای تو از پا انداخت
۲
یافت از نکهت زلف تو خبر آهوی چیننافه مشک خود از شرم بصحرا انداخت
۳
تا ز دیدار تو مانع نشود چشم پرآبخواب را در نظرم کشت بدریا انداخت
۴
رشک رخسار تو زد بتکده ها را بر همآه من غلغله در گوش مسیحا انداخت
صفحهٔ ۱ از ۲