خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در غمت کارم به چشم اشکبار افتاده استچشم را با دل مرا با چشم کار افتاده است
۲
لاله ها را چاک می بینم گریبان غالباآن سهی قد را گذر بر لاله زار افتاده است
۳
پای بر سبزه نهادی رشک زد آتش بآبیا ز تو عکسی بآب جویبار افتاده است
۴
هر که رخسار تو را با چشم مستت دید گفتگلشنی را ترک مستی بر کنار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲