خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی در عاشقی از سوی پنهانم خبر داردکه چون من آتشی در سینه داغی بر جگر دارد
۲
بزن دستی بدامان سرشک ای چشم ترک امشبچو دامانش غباری چهره ام زان خاک در دارد
۳
بگیر ای باد با خاک ره او رخنه چشممکه نزهتگاه دل بیم خلل زین رهگذر دارد
۴
مرا ساقی طریق بی خودی بنما که می بینمره هشیاریم از مستی چشمش خطر دارد
صفحهٔ ۱ از ۲