خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جان بیرون رفته را بویت به تن میآوردمرده را ذوق کلامت در سخن میآورد
۲
هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبتغنچهها را آب حسرت در دهن میآورد
۳
زلف پرچین برگشا تا بر خطا قایل شودآنکه رنجی میبرد مشک از ختن میآورد
۴
سوی شیرین جوی شیر از بیستون هر صبح و شامسیل سیلاب سرشک کوهن میآورد
صفحهٔ ۱ از ۲