شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۱۶۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز سروت سایه گر بر من اندوهگین افتدبه سر بردارم و نگذارم آن را بر زمین افتد
۲
مرا بالای هم صد تیغ اگر بر سر زنی زان بهکه کردی رنجه و از تندیت چین بر جبین افتد
۳
ز صید مرغ دل هر سو مهیا می شود دامیترا هر گه گره بر گیسوان عنبرین افتد
۴
دلم گم گشت و قدم شد دو تا در دست غم ماندمبچاک سینه همچون خاتمی کز وی نگین افتد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth