خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در آینه چو عکسم بر صورتم نظر کردبر دیده تر من او نیز دیده تر کرد
۲
آیینه نیست چون من در رسم عشقبازیگر دور شد ز یاری او را ز دل بدر کرد
۳
از رشک یا بمیرم سر بر نداشت از خاکهر گه که سایه با من در کوی او گذر کرد
۴
چون سایه بر ندارم از خاک کوی او سرشاید که زان سر کو خاکی توان بسر کرد
صفحهٔ ۱ از ۲