خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماندگو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند
۲
رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف چشمدر ره خیل خیال گلرخان خاری نماند
۳
عاشقان را تیغ بی صبری ز دام غم رهاندجز دل زار گرفتارم گرفتاری نماند
۴
خواهدم افکند ضعف از پا چنین کز سیل اشکدر فضای دهر بهر تکیه دیواری نماند
صفحهٔ ۱ از ۲