خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشدنمی خواهم که بینم از حسد گر چشم من باشد
۲
گهی از داغ می سوزم گهی از درد می نالمچه خوش باشد که در عشقت مرا نه جان نه تن باشد
۳
سرم را هست سودای خطت تا هست سر بر تنمرا عشق تو در جانست تا جان در بدن باشد
۴
چه فرق از صورت دیوار تا شیرین اگر شیرینچو صورت غافل از سوز درون کوهکن باشد
صفحهٔ ۱ از ۲