شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۲۴۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بطرف طره دستار زیبی بست یار از گلچه سروست این که دارد برگ از نسرین و بار از گل
۲
چو غنچه صد گره بر رشته کارم فتاد از غمسوی گلزار رفتم بارها نگشود کار از گل
۳
کشیدم سرمه در چشم از خاک کف پایشعجب آیینه دارم که می گیرد غبار از گل
۴
قراری گر ندارد در چمن گل جای آن داردصبا بویی ز تو آورده و برده قرار از گل
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth