خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب عیدست چندانی امان ای عمر مستعجلکه صبح آید کشد تیغ و کند قربانم آن قاتل
۲
ز کویش کرده ام عزم سفر ای گریه کاری کنکه در اول قدم ماند مرا از اشک پا در گل
۳
بهر پی ناقه داغی می نهد از هجر بر جانممیفزا داغ دردم ساربان آهسته ران محمل
۴
ره غربت گزیدم ای قد خم گشته یاری دهکه عزم این ره از خار مژه بر من شود مشکل
صفحهٔ ۱ از ۲