خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دل مهر تو کردم نقش و چشم از غیر بر بستمدر آوردم درون خانه شمعی را و در بستم
۲
بلا دیدم که از چشمست بر دل خاک راهت رابخوناب جگر گل کردم و این رهگذر بستم
۳
شکاف سینه را گر دوختم پیش تو معذورممرنج از من که بر دل از حسد راه نظر بستم
۴
ربودی باز خواب از چشم من ای اشک آه از توگشادی رخنه کان را بصد خون جگر بستم
صفحهٔ ۱ از ۲