خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانمکه زد دستی و گرد تن فشاند از دامن جانم
۲
ز کف دامان رسوایی نخواهم داد تا وقتیکه گردد خاک پیراهن لحد چاک گریبانم
۳
چو مردم در تجرد به که باشم از کفن عارینمی خواهم که گرد قید بنشیند بدامانم
۴
منه روز اجل بار کفن ای همنشین بر منکفن از پنبه های زخم بس بر جسم عریانم
صفحهٔ ۱ از ۲