خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از آن رو با تو من آیینه را همتا نمیبینمکه من هرگاه میبینم ترا خود را نمیبینم
۲
چو آیی سوی من در هستیم زآن آتشی ور نهچگونه درد دل گویم ترا تنها نمیبینم
۳
چو مژگان میزنم در هر دمی صد خار را بر همدرین گلشن چو رویت یک گلِ رعنا نمیبینم
۴
مکن منع من از رویت که دارم چشم در عالممتاعی دیدنی غیر از رخ زیبا نمیبینم
صفحهٔ ۱ از ۲