خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از او پرسید سرّ آن دهان را، من نمیدانمخدا میداند این سر نهان را، من نمیدانم
۲
به جان نظارهٔ او میکنم از دیده مستغنیحیات من به درد اوست جان را من نمیدانم
۳
رقیب از مهربانیهای آن بت میزند لافیدروغست این مگر رسم بتان را من نمیدانم؟
۴
چگونه شمع همرازم بود شبهای تنهاییکه گرد آرد زبانی آن زبان را من نمیدانم
صفحهٔ ۱ از ۲