خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد چاک چاک سینه و از قطرهای خونافتاد پاره پاره دل از چاکها برون
۲
خونست قطره قطره که از دیده می چکدیا هست هر یکی شرری ز آتش درون
۳
دادم بذکر لعل تو تسکین دود آهدفع گزند مار توان کرد بافسون
۴
آواره تا بکی کندم عقل هرزه کردخواهم مرا بسلسله خود کشد جنون
صفحهٔ ۱ از ۲