خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا بدرد عشق جان از تن نمی آید بروندرد عشق او ز جان من نمی آید برون
۲
دانه اشکم بخوناب جگر پرورده استاینچنین لعلی ز هر معدن نمی آید برون
۳
نخل قدت را طراوت از ریاض جنت استاینچنین سروی ز هر گلشن نمی آید برون
۴
گر بگلزاری در آیی تیغ بر کف ز انفعالگل نمی روید دگر سوسن نمی آید برون
صفحهٔ ۱ از ۲