خلوتی با نسیمی
شمارهٔ ۱۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که رخت به روشنی غیرت آفتاب شدخفته ز شرم مردمی چشم خوشت به خواب شد
۲
نافه به بوی زلف تو، آمد و گشت خاک رهگل ز هوای عارضت رفت و در آتش آب شد
۳
سرو چو دید قامتت، رفت به خویشتن فرومه ز رخ تواش حیا آمد و در نقاب شد
۴
چشم تو دوش در دلم بست خیال سرخوشیچون قدح لب توام دیده پر از شراب شد
صفحهٔ ۱ از ۳