خلوتی با نسیمی
شمارهٔ ۲۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن که ماه از شرم رویش بی نقاب آید برونوز گریبانش سحرگه آفتاب آید برون
۲
گفتمش: بر عارضت آن قطره های ژاله چیست؟زیر لب خندید و گفت: از گل گلاب آید برون
۳
آن که دعوی می کند در دور چشمت زاهدیخرقه اش را گر بپالایی شراب آید برون
۴
کی برون آید لبت از عهده بوسی که گفتچون محال است کآب حیوان از سراب آید برون
صفحهٔ ۱ از ۲