خلوتی با عطار
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور استنیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
۲
زان فلک هنگامه میسازد به بازی خیالکاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است
۳
عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنکمرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است
۴
در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل استکاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است
صفحهٔ ۱ از ۱۲