خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۱۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاریبه درد و داغم، دوا و مرهم، نمیفرستی، نمیگذاری!
۲
هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه!هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟! نگفتی آری!
۳
بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون ز جورت، اگر زنم دم؛میان مردم، نمیتوانم، برآورم سر، ز شرمساری!
۴
من آن شکارم، که از کمند تو، چون گریزم، کشد به خونم؛غم شکاری، که چون گریزد، دو گامش از پی، رود شکاری!
صفحهٔ ۱ از ۲