خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۲۷ - حکایت
حکایات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شنیدم یکی روز بر طرف دشتجوانی بدهقان پیری گذشت
۲
که خوی ا رخ افشاندش آفتابهمی کشت نخل و همی داد آب
۳
جوان را شگفت آمد از کار ویچنین گفت با پیر فرخنده پی
۴
که: اکنون از پیری ای نیکبختهمی لرزدت تن چو برگ درخت
صفحهٔ ۱ از ۳