خلوتی با عطار
حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکرد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دردمندی پیش شبلی میگریستشیخ پرسیدش که این گریه ز چیست
۲
گفت شیخا دوستی بود آنِ مناز جمالش تازه بودی جان من
۳
دی بمرد و من بمردم از غمششد جهان بر من سیاه از ماتمش
۴
شیخ گفتا چون دلت بیخویش ازینست؟این چه غم باشد؟ سزایت بیش ازینست
صفحهٔ ۱ از ۲