خلوتی با عطار
حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تاجری مالی و مِلکی چند داشتیک کنیزک با لبی چون قند داشت
۲
ناگهش بفروخت، تا آواره شدبس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
۳
رفت پیشِ خواجهٔ او بیقرارمیخریدش باز افزون از هزار
۴
ز آرزوی او جگر میسوختشخواجهٔ او باز مینفروختش
صفحهٔ ۱ از ۳