خلوتی با نشاط اصفهانی
شمارهٔ ۲۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز توست پای گریزم ز توست دست ستیزمهم از تو با تو ستیزم هم از تو در تو گریزم
۲
به عجز خویش نبردیم هست با تو و نازتوگرنه خشم تو داند که من نه مرد ستیزم
۳
پس از نگاه به سویم اشارتی کن از ابروفکندیام چو به تیری به تیغ زن که نخیزم
۴
خیال طُرّهٔ تو اژدهای حادثهخوار استبه پاس گنج دل از رنج نفس حادثه خیزم
صفحهٔ ۱ از ۲