خلوتی با نشاط اصفهانی
شمارهٔ ۲۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان منآن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من
۲
دل را سپردم با غمش، این جان من وان مقدمشآن جعد و زلف در همش، وین کار بیسامان من
۳
آن رسم ناگه دیدنش، طرز نگه دزدیدنشآن دیدن و خندیدنش بر دیدهٔ گریان من
۴
در خاک کویش منزلم در جعد گیسویش دلمرویش چراغ محفلم، مهرش فروغ جان من
صفحهٔ ۱ از ۲