خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۱۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از نگه تیری به جانم آن کمانابرو زندشکر الطافش مرا بر تن سر از هر مو زند
۲
تاب لعل میْپرستش قیمت از گوهر بردنسخ بازار شکر را او ز گفتگو زند
۳
مردم چشمش مرا از شش جهت تسخیر کردتیر مژگانش دلم را هردم از هرسو زند
۴
نکهت زلفش هزاران دل اسیر خود نمودوه ازآن حالت که دل در حلقه گیسو زند!
صفحهٔ ۱ از ۲