خلوتی با عطار
حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن عزیزی گفت شد هفتاد سالتا ز شادی میکنم و از ناز حال
۲
کین چنین زیبا خداوندیم هستبا خداوندیش پیوندیم هست
۳
چون تو مشغولی بجویایی عیبکی کنی شادی به زیبایی غیب
۴
عیب جویا، تو به چشم عیب بینکی توانی بود هرگز غیب بین
صفحهٔ ۱ از ۲