شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آن عزیزی گفت شد هفتاد سالتا ز شادی می‌کنم و از ناز حال
۲
کین چنین زیبا خداوندیم هستبا خداوندیش پیوندیم هست
۳
چون تو مشغولی بجویایی عیبکی کنی شادی به زیبایی غیب
۴
عیب جویا، تو به چشم عیب بینکی توانی بود هرگز غیب بین
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth