خلوتی با عطار
حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود مستی سخت لایعقل، خرابآب کارش برده کلی کار آب
۲
درد و صاف از بس که در هم خورده بوداز خرابی پا و سر گم کرده بود
۳
هوشیاری را گرفت از وی ملالپس نشاند آن مست را اندر جوال
۴
برگرفتش تا برد با جای خویشآمدش مستی دگر در راه پیش
صفحهٔ ۱ از ۳