خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۲۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به عالم خویش را از بیخودی افسانه میسازمبه یاد جام وصلش نعره مستانه میسازم!
۲
اگر باشد کلید قفل جنت صحنه زاهدز اشک خویش من هم سبحه صد دانه میسازم!
۳
به مردم گر همین باشد طریق آشناییهاچو اشک نوک مژگان خویش را بیگانه میسازم!
۴
مپرسید از سواد قصه روز سیاه منشب آن زلف را کوته ازین افسانه میسازم!
صفحهٔ ۱ از ۳