خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۲۸۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شوخی که بگذرد ز دل ما سنان اوباشد خدنگ حادثه تیر کمان او
۲
در صحن باغ غنچه نشکفته ز انفعالخون میخورد ز حسرت رشک دهان او
۳
وصف حدیث موی میانش چسان کنم؟!ترسم زیان رسد ز سخن در میان او!
۴
ریزد به خاک شربت آب نبات راوقت سخن حلاوت شهد بیان او
صفحهٔ ۱ از ۲