خلوتی با عطار
حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر میخواستند
بیان وادی فقر
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک شبی پروانگان جمع آمدنددر مضیفی طالب شمع آمدند
۲
جمله میگفتند میباید یکیکو خبر آرد ز مطلوب اندکی
۳
شد یکی پروانه تا قصری ز دوردر فضاء قصر یافت از شمع نور
۴
بازگشت و دفتر خود بازکردوصف او بر قدر فهم آغاز کرد
صفحهٔ ۱ از ۵