خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفتی تو ز بزم و نه همین نشئه ز می رفتتأثیر ز آواز دف و ناله نی رفت
۲
من بیخود شوقم بره وعده چه دانمقاصد ز سر کوی تو کی آمد و کی رفت
۳
چون غنچه دلم وانشود بی تو گرفتمصد فصل بهار آمد و صد موسم دی رفت
۴
خونی تو که در بزم بدل کردیم از نازرفتی و ز چشمم همه چون شیشه می رفت
صفحهٔ ۱ از ۳