خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل چرا چون شمع جز آه سربارش نباشدگر به آتش پارهای چون خود سروکارش نباشد
۲
کی گلی از گلبن مقصود هرگز چیده دستشهر که از شاخ گلی درپای دل خارش نباشد
۳
بیدلانرا نبود از بیم جفایت نیست بیجاکس چه اندیشد ز سنگ ار شیشه دربارش نباشد
۴
در تب هجرت به کنج گلخنم افتاده بیکسهمچو بیمار غریبی کو پرستارش نباشد
صفحهٔ ۱ از ۲