خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من آن صیدم که گفت آهسته چون میبست صیادشکه خون میریزمش اما نخواهم کرد آزادش
۲
من آن صید به خون غلتیدهام کز تیر بیدادشزد و کشت و به خاک ره فکند و رفت صیادش
۳
نمیآرد به حکم ناز با من سر فرو ورنهچو من مرغ گرفتاری ندارد سرو آزادش
۴
ز دل بود آنچه دیدم شکر کز سیل غمت آخرچنان این خانه ویران شد که نتوان کرد آبادش
صفحهٔ ۱ از ۲