خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۲۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیامد بر لبم آهی ز سوز عشق تا بودمسراپا سوختم اما بکس ظاهر نشد دودم
۲
قدحپیما تو با اغیار دوش و تا سحر هر دممن از حسرت ز خون دل چه ساغرها که پیمودم
۳
سزد اشک ار بدامن بستر دیار از رخم اکنونکه صدره دامن پاکش بخون دیده آلودم
۴
ز عمر کوتهم در آخر بزم فلک شمعیکه دیرم آسمان افروخت اما میکشد زودم
صفحهٔ ۱ از ۳