شعر را زندگی کن
خلوتی با مشتاق اصفهانی

شمارهٔ ۲۲۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ربود دوش چنان باده وصال تو هوشمکه تا صباح قیامت خراب باده دوشم
۲
بحشر هم عجب از جور یار نیست که چون نیبرآورد چو زخاکم درآورد بخروشم
۳
نه خود بحرف تو گویا شوم که شوق تو باشدکلید قفل لب بسته و زبان خموشم
۴
مرا چه سود زهم بزمیت که باتو نباشدرهین گفت‌وشنو هیچگه زبانم و گوشم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth