خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۲۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود روز و شبم تا کی سیاه از دود آه منبرآ رخشنده خورشید من و تابنده ماه من
۲
نه ز ابری قطرهای و نه ز جوئی رشحهای دیدمگرفت آخر ز تاب تشنگی آتش گیاه من
۳
بجز نومیدیم سوزان بهر آتش که میخواهینه من ز امیدواران توام امیدگاه من
۴
مده گر رخصت نظارهام گیرم فتد هر دمبر آن رخسار و برگردد بصد حسرت نگاه من
صفحهٔ ۱ از ۲