خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۲۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مکن از حرف دشمن بیوفا ترک وفاداراننه یار است آنکه از حرف غرض کو رنجد از یاران
۲
ندارم با اسیران دگر نسبت بدان قدرمکه در دامت منم سرحلقه خیل گرفتاران
۳
خدا را چارهام کن کامد از دردت بلب جانمکه بدنامی است از بهر طبیبان مرگ بیماران
۴
نسوزم چون بداغ شوق وصلت کافکند آتشبجان دانه لب تشنه شوق حسرت باران
صفحهٔ ۱ از ۲