خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۱۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هزار سال به امید تو توانم بودهر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود
۲
مرا وصال نباید همان امید خوشستنه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود
۳
مرا هوای تو غالب شدست بر یک حالنه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود
۴
من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دیدز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود
صفحهٔ ۱ از ۲