خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۲۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشمجدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم
۲
به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهرعقیقافشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم
۳
کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداریچو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم
۴
بت من هست دلداری و زود آزار و من دایمدل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم
صفحهٔ ۱ از ۲